X
تبلیغات
رایتل

اندیشه من - اندیشه تو

هم نشینی برای آگاهی و دانستن

شعر کورش حیدری

دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1390 07:58 نویسنده: اندیشه من-اندیشه تو نظرات: 37 نظر چاپ

کورش حیدری از آن شاعرانی است که بیش تر خوانده و نوشته و خط زده و کمتر ارائه کرده است.خود را از ژورنالیسم بیمار دور نگه داشته تا شعرش سالم بماند.

در شعر او تصنعی به چشم نمی خورد و " عاطفه" شاخص تعیین کننده است، اما این غلیان عواطف معمولا به سطح نمی آید.

باری، شعر کورش را جدی تر از آن می دانیم که در این مجال اندک به آن بپردازیم و این چند سطر هم تنها به پاس این بود که کورش حیدری بیش و پیش از آنکه شاعر باشد، "شاعر" است!

منتظر شعرهای دیگر پادشاه و نیز نظرات شما هستیم. 

  

دو شعر از کورش حیدری(پادشاه): 

 

1. 

دیگر 

هیچ کس، در ایوان این تیمارستان راه نمی رود. 

                  اتفاقی که اتفاقی افتاده! 

 

نه! 

نگاهم را مچاله میکنی 

                که رفتن آخرین خداحافظی است 

                من از گذشته، گذشته ام 

                تو رسیده ای به گذشته من 

                             خوش آمدی! 

 

چقدر شبیه به کسانی که می شناسم شده ای؟ 

وقتی که می آیی فاصله میمیرد 

افسوس اسم تو فاصله بود! 

        

     فرشته  

گهواره ای ندارم بیارامی 

تو را مرحم زخم های نقطه چینم می کنم 

خاکهای ساده ی زندگی ام را می تکانم 

تردیدهایم دوباره بلند می شود 

که تو پشت این خط کج و معوج کمین میگذاری 

و از خوناب دل دوش میگیری 

         

   نترس! 

 

مولف مرده، 

پاسبان تی پای خویشتم 

                  تنها فوت فانوس، صورت کاغذم را کبود می کند 

 

هیچ کس، هیچ کس در حوالی این ردپا 

چروک پوش صورتمان نیست! 

جز شعری که زیر این ستون تعجب می ریزد 

و من می ترسم      که تو 

                           پشت این خط تیره بمانی 

پاسخ های زخمی تن پوش اسم برهنه بود 

که در تصادف خط فلش با نقطه 

باز لبریز می شوی 

 

باشد. برو بابا! خدانگهدار! 

نگران نباش مرگ پیشم هست 

تنها، تنها خودکار تو را بهانه می گیرد 

 

سایه، سایه، سایه! سایه؟ 

 

2.  

لب هایم را بیمه سیگاری کردم  

                                     که آه تو را به آتش بکشم
در یورش روزهای بی تفاوت
چون بوسه 
 

بر استخوان شیشه ها  

تو را به زخمی آسمان نمی سپارم
خودکارها بد جور روی صورتم خط کشیدند
 

وقتی باران 

                اشک های مرا ویران می کرد
رفتگران
 

آبروی مرا می بردند
که فقط
 

گفته بودم "دوستت دارم"
بی آنکه بدانی چرا؟   

ک.ح "پادشاه"